تبليغاتX
آرمان پسری که سه ساله متولد شد

آرمان پسری که سه ساله متولد شد

آرمان در قلب من

خداحافظی

سلام....

به یه نتیجه ای رسیدم.... دیگه نمی خوام از آرمان بگم.... دیگه از آرمان نمی نویسم.... اصلا نمی خوام فعلا این وب رو آپ کنم.

بهتره اسباب کشی کنم و برم تو یه وب دیگه.... دیگه برای خودم می نویسم. به این نتیجه رسیدم آدما ظرفیت خیلی چیزها رو ندارن.... بعضی ها خیلی چیز های غیرواقعی رو باور نمی کنن و مسخره می کنن. چون قدرت تخیل ندارن

از همه اونایی که تا حالا منو باور داشتن ممنون. شاید آدرس وب جدیدم رو به بعضی ها بدم....

شاید هم گاه گاهی به این وب سری زدم و نظرهاشو خووندم البته شاید! نه حتما...

این وب رو حذف نمی کنم و می ذارم یادگاری بمونه.

بنده خدا مرسی که بهم سر می زدی.

مانی جان مرسی واسه شعرای قشنگت

خاله جون مرسی که سر می زدی....

هدیه عزیز از تو هم ممنون که باورم داشتی....

ولی...

اینجا... دیگه نمی خوام واسه هیشکی از آرمان بگم...

دارم می رم تو یه وب دیگه.... واسه همیشه.... بازم از همه ممنون. منتظر نظرهاتونم...

تا بعد.../

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:32  توسط امینه  | 

بازم نی نی........

 

 

 

بچه ها دیروز کلی آب بازی کردیم.... سر زنگ شیمی خیس خیس بودیم.....

نمره امتحان عربی رو هم واستون می می گم... مفصله

امروز هم رفتیم از آقایی برای سید دفاع کردیم. این رضا زاده می خواد زیرابشو بزنه.... صبر کنین یکم دستو و بالم خالی شه واستون می گم.... راستی یه تصمیم هم دارم.... بعدا می گم...

 

تااااااااااااااااااااااااااااا

بعد.................

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 13:41  توسط امینه  | 

نی نی

 

 

 

 

خوشملن نه؟؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 20:27  توسط امینه  | 

من...آرمان ... حسابان... شبنم

سلام سلام! حال شما احوال شما خوبین؟ خوونواده خوبن؟ خوش می گذره....

به من که خیلی... اصلا حالی به حالی شدم!!!

 

امروز ما باید امتحان حسابان می دادیم. اونم نه یه فصل نه دو فصل بلکه کل کتاب! واسه همین دیروز در شرف شهادت بودم. تازه معلممون پلی کپی ها رو حذف کرده ( احتمالا واسه همین بود که امروز همه از دم درسشونو حاضر کرده بودند!) تازه وضع من خوب بود. من تونسته بودم ترم اول رو خوونم! خودش کلی بود! تا سر مشتق!

خلاصه به مامانم گفته بودم منو یه ربع به پنج بیدار کنه. اونم نامردی نکرد منو از چهار و نیم بیدار کرد تا بالاخره ساعت یه رب به پنج پا شدم از خواب! مامانم که رفت خوابید من صورتم رو شستم و اومدم نشستم پشت میز. بعد انگار آرمان هم پاشده بود. گفت : مامی ( کلی ذوق کردم این قده صمیمی منو صدا کرد!!) من می خوام بخوابم

گفتم خوب تو برو بخواب

گفت: شما چلا ( ) پس بیدالی؟ ( الهی قلبونش بلم ر ها رو ل می گه!!! نمی دونم چرا پس 5 شنبه این جوری نبود؟ احتمالا اون موقع هول شده بوده درست حرف زده )

 

گفتم : مامی درس داره.

گفت : من صب می کنم مامی تموم کنه بعد با هم بریم بخوابیم

منم دلم نیومد گفتم باشه.

خلاصه تا ساعت پنج و نیم خووندم و بعد دو تایی رفتیم بخوابیم. توی این مدت اون روی کاناپه دراز کشیده بود و یهم تکون می خورد. انگار نمی خواست خوابش بره!

ولی عجب خوای هم کردم! دستشو گرفتم و خوابیدیم. اتفاقا خواب شبنم رو هم دیدم!!!

 

رفته بودیم مدرسه شبنم اون طرف کلاس جای فرزانه اینا نشسته بود. من رفتم پیشش گفتم:

شبنم دیشب عروسی خوش گذشت؟ گفت آره! خیلی خوب بود!

اون داشت تعریف می کرد. من رفته بودم تو بهر صورتش پشت لبش رو سایه بنفش زده بود!!! خط چشم هم کشیده بود. رژ صورتی هم زده بود. پشت چشاش هم سایه آبی روشن ( افتضاح تر از این آرایش تا حالا ندیده بودم) بعد پیش خودم فک کردم حتما مد شده که شبنم این کار رو کرده دیگه...بعد گفتم: حالا حسابان خووندی؟

یه دفعه پا شد و گفت: طالبی گفته بریم سالن! بعد مثل فشنگ پرید از کلاس بیرون منم دنبالش. نمی دونم تا حالا فیلم هری پاتر رو دیدین یا نه( اگه دیدین که ای ول چقد ما با هم تفاهم داریم اگه هم که ندیدین که خاک رس بر سرتون چون جالبه ) رفتیم توی حیاط  از پله های سنگی اش که عین پله های هاگوارتز بود اومدم پایین دیدم مهسا ج داره می دووه گفتم مهسا واستا با هم بریم.

داد زد که طالبی امتحانش داره تموم می شه ما هنوز شروع نکردیم و دوید و رفت

منم دنبالش دویدم ولی بعد مامانم از خواب بیدارم کرد!!!!

 

خدا خیرش بده چون اون وقت مجبور بودمتو خواب هم امتحان حسابان بدم!

آره خلاصه اینم حکایت خوابی که مکن دیدم بود!! بعد هم با آرمان پاشدیم و رفتیم مدرسه.

نمی دونم چرا توی مدرسه خیلی کمتر وجود داره تا توی خونه. گاهی فک می کنم چون با دوستام هستم نیست.... نمی دونم...

کسی نمی دونه جریان چیه؟؟

 

 

راستی یه شعر از فروغ. امشب یه دفعه پیداش کردم خیلی توپه...

 

تولدی دیگر....

 

همه هستی من آیه تاریکی است

که تو را در خود تکرار کنان

به سحرگاه  شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد

من در این آیه تو را آه کشیدم، آه

من در این آیه تو را

به درخت و آب و آتش پیوند زدم

 

زندگی شاید یک خیابان دراز است که هر روز زنی

با زنبیلی از آن می گذرد

زندگی شاید

ریسمانی است که مردی با آن

خود را از شاخه درخت می آویزد

زندگی شاید طفلی است که از مدرسه برمی گردد

زندگی شاید افروختن سیگاری باشد

در فاصله رخوتناک دو هم آغوشی

یا عبور گیج رهگذری باشد

که کلاه از سر برمی دارد

و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید

صبح به خیر

زندگی شاید آن لحظه مسدودیست

که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد

و در این حسی است

که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت

 

در اتاقی که به اندازه یک تنهائیست

دل من

که به اندازه ی یک عشقست

به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد

به زوال زیبایی گلها در گلدان

به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای

و به آواز قناری ها

که به اندازه ی یک پنجره می خواند

 

آه...

سهم من اینست

سهم من اینست

سهم من آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من می گیرد

سهم من پایین رفتن از پله ی متروکست

و به چیزی در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست

و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید

«ستهایت را

دوست می دارم»

 

دستهایم را در باغچه می کارم

سبز خواهم شد، می دانم، می دانم ، می دانم

و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم

تخم خواهند گذاشت

 

گوشواری به دو گوشم می آویزم

از دو گیلاس سرخ همزاد

و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم

کوچه ای هست که در آنجا

پسرانی که به من عاشق بودند هنوز

با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر

به تبسم های معصوم دخترکی می اندیشند

که یک شب او را

باد با خود برد

 

کوچه ای هست که قلب من آن را

از محه های کودکیم دزدیده است

 

سفر حجمی در خط زمان

و یه حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن

حجمی از تصویر آگاه

 که ز مهمانی یک آینه برمی گردد

 

و بدینسانست

که کسی می میرد

و کسی می ماند

هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودال می ریزد

مرواریدی صید نخواهد کرد.

 

من

 پری کوچک غمگینی را

 می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد

و دلش را در یک نیلبک چوبی

می نوازد آرام آرام

پری کوچک غمگینی

که شب از یک بوسه می میرد

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد

...!

 

 

تا بعد

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 21:36  توسط امینه  | 

آرمان حرف زد

سلام سلام صد تا سلام... حال همه خوبه؟؟ یه خبر خیلی خیلی توپ دارم...

آرمان دیشب حرف زد!!!

 

دیشب کلی دلم گرفته بود. یکی از اون شبایی بود که ساعت 9 هوس خواب کرده بودم. کلی با خودم کل انداختم تا ساعت ده دیدم نه بابا! باید برم بگیرم بخوابم... داشتم به حوادث روز فکر می کردم. به اینکه فقط ده روز مونده تا مدرسه ها تموم شه... یعنی دیگه مدرسه برای همیشه تموم می شه. دیگه صبح ها ساعت شش نباید به زور از خواب بیدار شیم و به پدر و مادر معلم لعنت بفرستیم که آخه کجای دنیا ساعت شش و نیم کلاس فوق العاده داره. دیگه صبح ها موهام رو تند تند کرم نمی مالم که برم مدرسه و گودرزی و سید ببینن و ببرن سرم و بشورن ( البته در تمام این دو سال که این کار رو می کردم فقط یه بار اونم سید اومد سر کلاس و جلوی معلم منو برد بیرون و سرم رو گرفت زیر آب و بعد هم با موهای خیس و ضایع جلوی معلم و بچه ها رفتم سر کلاس و فرداش هم حسابی سرما خوردم...) احساس می کردم دنیا بعد از مدرسه ها تموم می شه. می دونین ؟ هنوزم باورم نمی شه که بعد از این ده روز دیگه سه طبقه رو نمی ریم بالا تا به طبقه سوم و کلاس برسیم. وسط زنگ فیزیک دیگه من اجازه نمی گیرم که چهار طبقه برم پایین که برم ( گلاب به روتون) دسشویی. دیگه مدرسه و معلمی نیست که من موقع درس دادن معلم رادیو هند رو روشن کنم و کفر شبنم و مهسا ج رو در بیارم. دیگه مدرسه ای نیست که وقتی بغل دستی ندارم مهسا ر ( همین خاله مهسای خودمون) بیاد پیشم بشینه و از آرزو ( منتها این آرزو اسم پسره) حرف بزنه...دیگه نسرین نیست که وقتی معلم داره تند تند جزوه می گه بگه " خانم یک ثانیه" و کل کلاس بزنن زیر خنده. مسیحا نیست که صدای اعتراض کلاس باشه. نیلوفر نیست که سر دیه زن که برابر با ... مرده با همه دعوا کنه. دیگه زنگ ورزشی نیست که ما سید رو راضی کنیم تعطیلمون کنه بریم خونه. دیگه آذین نیست که با هم کلاس رو پیچونیم و بریم پایین و در باره همه چی حرف بزنیم و بخندیم... دلم می خواد یه بار دیگه هم که شده کلاس رو بپیچونم... یعنی می شه؟ دیگه صدف نیست که رو میز بکوبه من بخوونم نسرین هلهله بزنه و جان کوچولو و نیلوفر و شقایق برقصند. دیگه معلم شیمی مون نیست که به زهرا ( چون یه سری غذاش رو آورده بود گذاشته بود رو شوفاژ) بگه که من یه دوستی داشتم که سال آخر نامزد کرد و غذاش رو با خودش می آورد از اول زنگ می ذاشت روی شوفاژ تا گرم شه و بخوره و ما هم هر هر بزنیم زیر خنده. دیگه همین معلم نیست که بگه شیمی درس با کلاسیه.... دیگه این معلم نیست که واسه جاهایی که نمی فهمیم از واژه ماسمالیسیون (ماسمالی کردن) استفاده کنه. دیگه طالبی نیست که تا منو مهسا ج حرف بزنیم چشم غره بره و بلندمون کنه و ببرتمون جلو بشونه... دیگه معلم هندسه گلمون نیست که وقتی من به اله می گم الناز حوصله درس رو ندارم بشنوه و لبخند منو نگاه کنه و من آب شم برم تو زمین. دیگه شبنم نیست که با نسرین بهش گیر بدیم که تو بوی پوشک بچه می دی. بوی شیر خشک بچه می دی...

دیگه اله نیست که 20 نمره تاریخ بهم برسونه. حتی سر امتحانای ترم!!

وااااااااااااااااااااااااااااای خدا!

شماها بودین دلتون تنگ نمی شد؟ گریتون نمی گرفت؟ منم گریم گرفته بود. جلوی تی وی دراز کشیده بودم. اشکم گرفته بود. مامانم هم توی اتاق بود. فک کنم پیش ابوالفضل بود. آرمان هم داشت ردپا می دید.

یه آن شنیدم گفت : مامانی چرا گریه می کنی؟ کلی کپ کردم حس کردم کنارمه. نشستم و گفتم چیزی نیست. تو حرف می زنی؟؟؟؟

گفت: آره مامانی ولی تو چرا گریه می کنی؟ از من ناراحتی؟

گفتم نه! دلم گرفته بود. بیا بخوابیم...

اون قده ذوق زده شدم که نگو.... می خواستم به مامانم بگم بعد دیدم مامانم یه جورایی حرفم رو باور نداره واسه همین بی خیال شدم. ولی نمی دونین که چقدر من خوشحال شده بودم. اصلا یه حال دیگه ای داشتم. داشتم پر در می آوردم. دستم رو انداختم دور گردنش و اصلا نفهمیدم کی خوابم برد....

 

خیلی خوشحالم.. صبح هم که پاشدم گفت سلام مامانی. صبح به خیر... تا الان هم یه بار با یکی از شعر ها همخوونی کرد

 

خیلی خیلی خیلی خوشحالم.البته از طرفی هم غمگین

 

 

 

تا بعد

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 15:58  توسط امینه  | 

کامنتها

سلام.

اول بزارین یه توضیحاتی بدم... من الان دارم امتحانات معرفی ام رو می دم و کم می آم آپ کنم. ولی سعی می کنم بیشتر به وبم برسم.... راستی یه چیزی هم بعدا در باره آرمان می گم الان وقت ندارم....

مانی جون ببخشید من وقتم خیلی محدوده واسه همین نتونستنم چند تا کامنت بزارم. .ولی چشم... از این به بعد... دیگه.....

همین دیگه.... لطفا شاکی هم نشین که چرا وقتی آپ می کنم نمی گم.... ولی از این به بعد( از کامنت قبلی)

راستی هدیه جون کلی خوشحال شدم امروز دیدمت.... بازم این ورا بیا...

بنده خدا... می دونم این پست رو بخوونی شاکی می شی که چرا خبرت نکردم... ولی گفتم که باشه از دفعه بعد....

خاله مهسا بیشتر این ورا بیا خوشحال می شیم...

به این سید هم بگو به ذره تحویل بگیره بابا!!

 

تا بعد....  زود می آم بای

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 19:11  توسط امینه  | 

پوست موز

می خواستم به شما بگویم:سلام...

اما شما سریع رد شدید.

می خواستم بگویم:حال شما چطور است؟

اما شما به من نگاه نکردید.

می خواستم بگویم حال من خوب نیست

اما شمادیگر رفته بودید

برای همین هیچ چیز به شما نگفتم

فقط پوست موزم را زیر پایتان انداختم...

تا زمین بخورید و یک لحظه بایستید

شاید این بار مرا ببینید...!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 21:12  توسط امینه  | 

چند خط یادگاری

 

چهار روز از چهارم گذشته.... ولی نزده بگه امینه؟ زنده ای؟ مردی؟ چرا دیشب که گفتی بیا بیرون امروز نیومدی؟

همین که مامانم گفت چی شده تمومه؟... هی....

****************************************

خانمي طوطي اي خريد . اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند

و به صاحب مغازه گفت این پرنده حرف نمی زند

صاحب مغازه گفت : آيا در قفسش آينه اي هست ؟

طوطي ها عاشق آينه هستند ، آن ها تصويرشان را در آينه مي بينند

و شروع به صحبت می کند. آن خانم یک آینه خرید و رفت

روز بعد باز آن خانم برگشت . طوطي هنوز صحبت نمي كرد

صاحب مغازه پرسيد : «نردبان چه ؟ آيا در قفسش نردباني هست ؟

طوطي ها عاشق نردبان هستند.» . آن خانم يك نردبان خريد و رفت

اما روز بعد باز هم آن خانم آمد . صاحب مغازه گفت

 آیا طوطی شما در قفسش تاب دارد؟ - نه!

خب مشكل همين است . به محض اين كه شروع به تاب خوردن كند ،

حرف زدنش تحسين همه را بر مي انگيزد

آن خانم با بي ميلي يك تاب خريد و رفت

 آن خانم روز بعد وارد مغازه شد.

چهره اش كاملأ تغيير كرده بود . او گفت : «طوطي مرد

صاحب مغازه شوكه شد و پرسيد : «آيا او حتي يك كلمه هم حرف نزد ؟»

آن خانم پاسخ داد : چرا درست قبل از مردنش با صدای ضعیفی

گفت : آیا در آن مغازه غذایی برای طوطی ها نمی فروختند؟!؟!

***********************************************

هيچ وقت نفهميدم چرا ...نفهميدم چرا وقتی تو دستتو ميذاری زير چونه ت ، من ميرم تو فکر. چرا وقتی تو بغض می کنی ، من گريه ام می گيره. چرا وقتی تو دستتو ميذاری رو قلبتو قيافه ات در هم ميشه ، من صدای قلب ميشنوم. چرا وقتی تو چشمتو می بندی ، من خوابم می بره...

***********************************************

کاش آسمان حرف کوير را ميفهميد و اشک خود را نثار گونه های خشک او ميکرد..

کاش دل ها آنقدر خالص بودند که دعاها قبل از پايين آمدن دست ها مستجاب ميشد..

کاش بهار آنقدر مهربان بود که باغ را دست خزان غم ميسپرد و

ای کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاش

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 20:39  توسط امینه  | 

امتحان زبان

سلام... خوبین همه خوشین؟ خوش می گذره؟

ببخشیید این چند وقته آپ نکردم شدید امتحان داشتیم( حالا خیلی من می خوونم!!!) امروز امتحان زبان داشتیم.... منم که همیشه خدا امتحان زبان رو به این امید که تا پارسال کلاس زبان می رفتم می دم.( حتی امتحان ترم رو) امروز یکی از بخش های دوره رو امتحان داشتیم درس 2 و 3 رو... اما خداییش امسال تنها سالیه معلم زبان به خودم دیدم. به خدا! سال اول که معلم بغلمون بود تقلب می کردیم سال دوم هم که معلممون فقط بلد بگه جمله پایه و جمله ی پیرو...

 

خلاصه.... این معلممون هم خیلی حالیشه. خیلی دوسش دارم. کلاس فوق العاده که گذاشته تازه دارم زبان رو می فهمم. قبلا که سیمین می رفتم همیشه تست ها رو می زدم و درست ولی اگه می گفتی چرا اینو زدی نمی تونستم بگم. ( یعنی زبان رو سمایی بلد بودم) اما حالا دارم یاد می گیرم....

 

بگذریم... واسه امتحان رفتیم سالن که الناز خانم یادش افتاد عینکش رو نیوورده. من جا گرفتم و بعد با هم رفتیم بالا که عینکش رو بیاریم( حالا فکرش رو بکنید سه طبقه امویم پایین دوباره سه طبقه بریم بالا دوباه سه طبقه بیایم پایین دیگه چیزی ازمون نمی مونه!!) وقتی اومدیم دیدیم بچه ها صندلی ها رو طوری گذاشته بودن که ما دقیقا بغد یه ردیف از صندلی ها و بدون فاصله بودیم. جاویدان بلنمون کرد به من گفت امینه تو برو اون ور سالن با خنده گفتم نه استرسم می گیره و رفتم جلوی مهسا نشتم. اله هم جلوی من. یکی دو تا سوال پرسیدم دیدم جام خیلی ناجوره برگشتم بگم مهسا فلان سوال که یددم اومد .... گفتم خانم این معنی رو می گین؟ گفت تو که الان پرسیدی گفتم نه خانم شما رسیدین جوابمو نداد. گفتش مگه درس نخووندی گفتم چرا ولی یه بار... گفت کمه دیگه... یه ره گیر دادم که معنی لغت " برین" رو بپرسم... آقا این رفت من اومدم برگردم  دیدم داره نگام می کنه. تابلو شدم. بهم اشاره کرد که پاشو بیا جلو. حالا من خودمو زده به کوچه علی چپ ولی این قدر تابلو بود که پاشدم. آرمان یه دفعه سرش رو از پشت یکی از ستون ها آورد و گفت : داللی".... همون یه ذره ای رو هم که بلد بودم پرید. این قده ذوق کردم. بالاخره به جر مامان یه کلمه دیگه رو هم گفت... نمی دونین چه حالی داد... منو نشوند پشت مهسا نصیری.... اونم که پایه ی رسوندن. باز یکی دو تا سوال پرسیدم نفهمید. اومدم یه تست بپرسم ولی چون خیلی سرش رو برگردوند جاویدان دید و اومد موی منو کشید( البته آروم... تازه موهای من تو دست جا نمی شه) آرمان این تیکه رو که دید زد زیر خنده... منم خندیدم. جاویدان گفت: خنده داره. گفتم نه خانم گریه داره. خنده اش گرفت ولی نخندید ولی جای مهسا رو عوض کرد. بقیه رو درست نوشتم. نمره ام هم شکر خدا خوب می شه. اینو مطمئنم...

 

بالاخره ورقه رو دادیم و اومدیم بیرون. زنگ هم خورده بود. آرمان کلا توی یه فاصله ی خاصیه. یعنی بهم نمی چسبه. مثلا دستم رو می گیره. خودش رو بهم می چسبونه ولی تا حالا تو بغلم فقط یکی دو بار اومده.... یه بار سر کلاس ... یه بار هم تو اتوبوس بود. دیگه یادم نمی آد.. حتی شبها هم با اینکه بغلمه باهام تماس نداره. ولی می خوام از این به بعد باهاش صمیمی تر شم. دلم یه ور خاصیه الان که دارم اینو می نویسم داره تلوزیون می بینه...

 

کلی ذوقمندم.... آخه گفت دالی! می خوام تمرکز کنم... یه وقت دیدی زبونش باز شد...

 

 

 

می دونم یه روز اینو می بینی و می خوونی... این واسه توئه..

 

سالها بعد ياد تو از خاطرم خواهد گذشت
و نخواهم دانست کجايي ...
اما
سلام وآرزوي من براي خوشبختي تو
تو را در خواهد يافت
و در بر خواهد گرفت
و احساس خواهي کرد 
اندکي شاد تر و اندکي خوشبخت تر
و نخواهي دانست
كه چرا...

 این از وبلاگ فقط به خاطر تو

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 20:20  توسط امینه  | 

آب بازی ما... خنده ی آرمان...

سلام سلام... خوبین؟ خوشین؟ خوش می گذره؟

امروز صبح رفتیم مدرسه ... با آرمان... این چند روز که به هوای امتحان ها زود پا می شم و اونم پا می شه یکم سر حال تره...( هنوز حرف نمی زنه البته) آره خلاصه... امروز امتحان حسابان داشتیم. زنگ اول هم با این جوادی گه!( ببخشید ولی نمی تونم جلوی خودمو بگیرم یک عفریته ایه که نگو... هم جاسوس هم پاپوش درست کن واسه ناظم... هم زیراب زن هم سگ اخلاق هم سیریش.... خداییش جای بدتر از اینو نداره؟؟راستی معلم زبان فارسی و ادبیاتمونه.... یکی شعرایی رو که معنی می کنه باید معنی کنه... البته من فقط به زبان فارسی اش گوش می دم. چون تنها درسی که مثل آدم درس می ده همونه. تازه فردا هم همین درسو کل کتاب باید امتحان بدیم..) سر زنگ ادبیات من نمی نویسم الناز که نوشت می برم خونه توی یه هفته جاری می نویسم در عوض سر کلاسش همه کار های عقب مونده ام رو انجام می دم. مثلا حسابان کار می کنم( مثل امروز) یا زبان می خوونم. یا امتحان فردا رو می خوونم. خلاصه نمی ذارم بهم بد بگذره... فکر کنم که آرمان هم ازش خوشش نمی آد چون سر کلاس این امروز نبود اکما همش سر کلاس طالبی ( معلم حسابان) هست و گاهی هم حواسمو پرت می کنه. آخه می ره با عروسک بعضی از کیف ها بازی می کنه می ترسم طرف ببیندش یا.... نمی دونم ولی خب....

 

خلاصه امتحانم رو عالی دادم. چیزی که اصلا فکر نمی کردم. زنگ آخر هم ورزش داشتیم رفتیم حیاط.... جای همه رو از دم خالی می کنم. آب بازی کردیم!!! یعنی آب بازی ای کردیم که امیدوارم همه حداقل یه بار تجربه کنین. ما هر سال هوا که گرم می شه زنگ ناهار از این بازی ها می کنیم. خلاصه امروز اینقد گرممون بود که زنگ ورزش این کارو کردیم. من کیسه ساندویچام رو برداشتم و رفتم صدف رو خیس کردم که هی نفرین می کرد و آی اویش شروع شد: " خدا خفه ات کنه امینه اوخ اوخ... داره م ره پایین.... ذلیل شی لا اقا از بالا نمی ریختی الان می ره تو.... وااااااااای...."

بازیه ما از 11 شروع شد و تا یه ربع به دوازده هم ادامه داشت. آخر هم اومدیم تو حیاط کوچیکه نشستیم( چون سرویس ها داشتن م اومدن و ما هم بی مغنه و ....) آره اومدیم بالا و مانتو و مقنعه رو در آوردیم و نشستیم. نسیم گفت بیاین بطری بازی. ( همون حقیقت یا جرات) تقریبا 10 یا 15 نفری بودیم. حالا بطری هم نداشتیم با جامدادی... ولی خیلی حال داد.... این یکی که خیلی با حال بود رو می گم. اولین باز که چرخوندیم شبنم محکوم شد و نیلوفر حاکم.... گفتن حقیقت یا جرات؟ گفت جرات... یه دفعه یکی از بچه ها یه چیزی به حاکم گفت که ترکید. بلندش کردن و بردنش دم دیوار و گفتن ( ببخشید ببخشید ببخشید) با باسنت بنویس قسطنتنیه...

 

حالا ما نخند کی بخند!!! یه بار دیگه که نسیم محکوم شد حاکم بلندش کرد و گفت باید شلوارتو در بیاری.... حالا ما بدو طرف بدو... نمی دونین چی بووووووود! خیلی خندیدیم. آره... سر زنگ فوق العاده که نشستیم همه زیرمون حسابی خیس بود.... آهان من وقتی رسیدم معلم رفته بود تو کلاس گفتم بزار آب بخورم بعد برم تو. داشتم از بین میزا رد می شدم که یه دفعه دیدم از مقنعه ام آب می آد. همه خندشون گرفت. آرمان هم خندید.... !!! با صدای بلند!!! تو تموم مدت که آب بازی می کردیم نشسته بود و ما رو نگاه می کرد. ولی بالا یه خنده حسابی کرد. مقنعه ام چون تا خورده ود موقعی که خواستم آب بخورم یه ذره توش ریخته شده بود و بعد که دولا دولا داشتم از رو میزا می رفتم ریخت( آخه میزهای جلو خیلی تنگه از لاش نمی شه رد شد و باید حتما از روش رفت....)

 

حالا همه اینا یه طرف خنده عزیز دلم یه طرف.... خیلی ماهه.. نمی دونین وقتی خندید چه قد خوشگل شد.... تازه!! دو تا چال قشنگ هم روی لپ های تپلش افتاد.... داشتم اون لحظه دیوونه می شدم.

 

حالا بازم این احساس یه طرف احساس الانم یه طرف دیگه.... توی پست بعدی می نویسم... احتمالا فردا آپ می کنم. نمی خوام بیشتر از این طولا نی شه....

 

تا بعد...

 

شاد باشید....

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 16:52  توسط امینه  |