سلام سلام! حال شما احوال شما خوبین؟ خوونواده خوبن؟ خوش می گذره....
به من که خیلی... اصلا حالی به حالی شدم!!!
امروز ما باید امتحان حسابان می دادیم
. اونم نه یه فصل نه دو فصل بلکه کل کتاب!
واسه همین دیروز در شرف شهادت بودم. تازه معلممون پلی کپی ها رو حذف کرده
( احتمالا واسه همین بود که امروز همه از دم درسشونو حاضر کرده بودند!) تازه وضع من خوب بود. من تونسته بودم ترم اول رو خوونم! خودش کلی بود! تا سر مشتق!
خلاصه به مامانم گفته بودم منو یه ربع به پ
نج بیدار کنه. اونم نامردی نکرد منو از چهار و نیم بیدار کرد تا بالاخره ساعت یه رب به پنج پا شدم از خواب! مامانم که رفت خوابید من صورتم رو شستم و اومدم نشستم پشت میز. بعد انگار آرمان هم پاشده بود. گفت : مامی 
( کلی ذوق کردم این قده صمیمی منو صدا کرد!
!) من می خوام بخوابم
گفتم خوب تو برو بخواب
گفت: شما چلا (
) پس بیدالی؟ ( الهی قلبونش بلم ر ها رو ل می گه!!! نمی دونم چرا پس 5 شنبه این جوری نبود؟ احتمالا اون موقع هول شده بوده درست حرف زده )
گفتم : مامی درس داره.
گفت : من صب می کنم مامی تموم کنه بعد با هم بریم بخوابیم
منم دلم نیومد گفتم باشه.
خلاصه تا ساعت پنج و نیم خووندم و بعد دو تایی رفتیم بخوابیم. توی این مدت اون روی کاناپه دراز کشیده بود و یهم تکون می خورد. انگار نمی خواست خوابش بره!
ولی عجب خوای هم کردم! دستشو گرفتم و خوابیدیم. اتفاقا خواب شبنم رو هم دیدم!!!
رفته بودیم مدرسه شبنم اون طرف کلاس جای فرزانه اینا نشسته بود. من رفتم پیشش گفتم:
شبنم دیشب عروسی خوش گذشت؟ گفت آره! خیلی خوب بود! 
اون داشت تعریف می کرد. من رفته بودم تو بهر صورتش پشت لبش رو سایه بنفش زده بود!
!! خط چشم هم کشیده بود. رژ صورتی هم زده بود. پشت چشاش هم سایه آبی روشن
( افتضاح تر از این آرایش تا حالا ندیده بودم) بعد پیش خودم فک کردم حتما مد شده که شبنم این کار رو کرده دیگه
...بعد گفتم: حالا حسابان خووندی؟
یه دفعه پا شد و گفت: طالبی گفته بریم سالن!
بعد مثل فشنگ پرید از کلاس بیرون منم دنبالش. نمی دونم تا حالا فیلم هری پاتر رو دیدین یا نه( اگه دیدین که ای ول چقد ما با هم تفاهم داریم اگه هم که ندیدین که خاک رس بر سرتون چون جالبه )
رفتیم توی حیاط از پله های سنگی اش که عین پله های هاگوارتز بود اومدم پایین دیدم مهسا ج داره می دووه گفتم مهسا واستا با هم بریم.
داد زد که طالبی امتحانش داره تموم می شه ما هنوز شروع نکردیم و دوید و رفت
منم دنبالش دویدم ولی بعد مامانم از خواب بیدارم کرد!!!! 


خدا خیرش بده چون اون وقت مجبور بودمتو خواب هم امتحان حسابان بدم!
آره خلاصه اینم حکایت خوابی که مکن دیدم بود!! بعد هم با آرمان پاشدیم و رفتیم مدرسه.
نمی دونم چرا توی مدرسه خیلی کمتر وجود داره تا توی خونه. گاهی فک می کنم چون با دوستام هستم نیست.... نمی دونم...
کسی نمی دونه جریان چیه؟؟
راستی یه شعر از فروغ. امشب یه دفعه پیداش کردم خیلی توپه...
تولدی دیگر....
همه هستی من آیه تاریکی است
که تو را در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من در این آیه تو را آه کشیدم، آه
من در این آیه تو را
به درخت و آب و آتش پیوند زدم
زندگی شاید یک خیابان دراز است که هر روز زنی
با زنبیلی از آن می گذرد
زندگی شاید
ریسمانی است که مردی با آن
خود را از شاخه درخت می آویزد
زندگی شاید طفلی است که از مدرسه برمی گردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد
در فاصله رخوتناک دو هم آغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد
که کلاه از سر برمی دارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید
صبح به خیر
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد
و در این حسی است
که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی که به اندازه یک تنهائیست
دل من
که به اندازه ی یک عشقست
به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبایی گلها در گلدان
به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
که به اندازه ی یک پنجره می خواند
آه...
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من می گیرد
سهم من پایین رفتن از پله ی متروکست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید
«ستهایت را
دوست می دارم»
دستهایم را در باغچه می کارم
سبز خواهم شد، می دانم، می دانم ، می دانم
و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت
گوشواری به دو گوشم می آویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم
کوچه ای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر
به تبسم های معصوم دخترکی می اندیشند
که یک شب او را
باد با خود برد
کوچه ای هست که قلب من آن را
از محه های کودکیم دزدیده است
سفر حجمی در خط زمان
و یه حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمی از تصویر آگاه
که ز مهمانی یک آینه برمی گردد
و بدینسانست
که کسی می میرد
و کسی می ماند
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودال می ریزد
مرواریدی صید نخواهد کرد.
من
پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نیلبک چوبی
می نوازد آرام آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد
...!

تا بعد